تبليغاتX
و تنها مرگ است که صادق است!

و تنها مرگ است که صادق است!

بيشتر مردم زندگي را پيکار مي انگارند اما زندگي پيکار نيست. بازي است.
زندگي بازي بزرگ داد و ستد است.
آنچه آدمي بکارد همان را درو خواهد کرد. يعني هر آنچه از آدمي در سخن يا عمل آشکار شود يا بروز کند به خود او باز خواهد گشت و هر چه بدهد باز خواهد گشت.
اگر نفرت بورزد، نفرت به او باز خواهد آمد و اگر عشق ببخشد، عشق خواهد ستاند. اگر انتقاد کند، از او انتقاد خواهد شد. اگر دروغ بگويد به او دروغ خواهند گفت و اگر تقلب کند به او حقه خواهند زد. همچنين قوه تخيل در بازي زندگي نقشي عمده دارد...
اثر از فلورانس اسکاولشين
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 23:54  توسط verya  | 

مگه خدا هم وجود داره!!!
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند 'آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند مشتري گفت دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 2:2  توسط verya  | 

در اين دنيا دريافته ام که تنها يک قلب براي من مي تپد و آن قلب خودم است
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 1:42  توسط verya  | 

دستم بوي گل مي داد.مرا به جرم گل چيدن گرفتن و محاكمه كردن هيچ كس با خود فكر نكرد كه شايد من گلي كاشته باشم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 1:39  توسط verya  | 

مادر

كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:

مي گويند كه فردا مرا به زمين مي فرستي
اما من به اين كوچكي و ناتواني
چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟؟

خداوند پاسخ داد:
از ميان فرشتگان بيشمارم
يكي را براي تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامي و
مراقب تو خواهد بود.

كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اينجا در بهشت من جز خنديدن
و آواز و شادي كاري ندارم.

خداوند لبخند زد :
فرشته ي تو برايتآواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.

كودك ادامه داد :
من چطور مي توانم بفهمم
كه مردم چه مي گويند در حالي
كه زبان آنها را نمي دانم.

خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته ي تو زيباترين وشيرين ترين
واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
دقت و صبوري به تو ياد خواهد
داد كه چگونه صحبت كني.


كودك با ناراحتي گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟

و خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟
"فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم
قرار خواهد داد و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني."



كودك سرش را برگرداند و پرسيد:
شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد
هم زندگي مي كنند. چه كسي
از من محافظت خواهد كرد؟؟

خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت
خواهد كرد حتي اگر به
قيمت جانش تمام شود.


كودك با نگراني ادامه داد :
اما من هميشه به اين دليل
كه نمي توانم تو را ببينم
غمگين خواهم بود.


خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات هميشه درباره من
با تو صحبت خواهد كرد
اگرچه من هميشه در كنار تو هستم.


در آن هنگام بهشت آرام بود
- اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد.

كودك مي دانست كه بزودي
بايد سفر خود را آغاز كند
.پس سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد :

خدايا اگر بايد هم اكنون به دنيا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.



خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهميتي ندارد

ولي مي تواني او را "مادر" صدا كني.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 1:38  توسط verya  | 

خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام

 خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني که منو از چشم تومي ديد

اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت سادست نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اينکه نبنديم دل به رويا ها بدونيم بي تو با تو همين جسم اين دنيا ،

خداحافظ

خداحافظ همين حالا

خدا حافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 1:34  توسط verya  | 

از صدايي گنگ
 خواب شيرينم پريد از سر
باز زندان بود و خاموشي
و صداي گامهاي پاسبانان بر فراز بام
و تكاپوهاي نامعلوم اين هم حنجره من مرد ديوانه
در ميان روزن پر ميله و مهتاب
پيش تر رفتم
 با اشارات سر انگشتش
ماه را مي خواند و با من زير لب مي گفت
گوش كن
من كليدي از فلز روشن مهتاب خواهم ساخت
و تمام قفل ها را باز خواهم كرد
ماه پنهان گشت و او را من به جايش بازگردانم
پير مرد پاكدل قرقركنان خوابيد
و مرا بگذاشت با خار خيال خويش
زودتر اي كاش
ماه را مي خواند
ديرتر اي كاش برمي خاستم از خواب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:49  توسط verya  | 

سهم خدا و شيطان

سهم خدا و شيطان

سهم خدا و شيطان درهستي تو چيست ؟
رخساره ي تو معصوم اما تنت هوس ناك
 دلداده ي تو هيچ جوابي نيافت
گل هاي دست خورده ي گلدان
 يا دست كارهاي هنرمندان ؟
 در ماجراي تو
 نقش نقاب و پيراهن معكوس شد
 زيرا كه بي گناهي از چشم بد مصون است
 و هيچ نقابي گناه را پنهان نمي كند
 معصوم يا اثيم ؟
 جوينده اي كه گيج معما شد
 صدبار قصه را به عبث دوره كرد
عياش بود ، تارك دنيا شد
 جايي كه لازم است نپوشاندي

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:43  توسط verya  | 

سنت كوچ

سنت كوچ

آن قدر به اين سو نيامدي
 تا از سيلاب بهاره ي عمر تو
 رودخانه عريض تر شد
 بعد از ماه گرفتگي ، حتي
 از روشني شب هاي شعر
 ازوعده ي ديدار هم گريختي
 من مانده ام و تنگ غروب و چهره هاي بيگانه
 عشاق كه درسايه ي افراها يكديگر را مي بوسند
 در آن طرف رود تو كم رنگ شدي
 همراه گوزن ها ، مارال ها . سبز قباها
 و سنت كوچ
 در جان تو اوج مي گيرد
 اي كولي

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:41  توسط verya  | 

ديگر براي ديدن او نيست بي گمان
 كاين راه صعب را همه شب برخود
 هموار مي كنم
 او مرده است
 او مرده است در من و ديگر وجود او
 از ياد رفته است
در من تمام آنهمه شبها و روزها
 بر بادرفته است
اينك
 من با عصاي پيري خود در دست
 بر جان خود تمامي اين راه سخت را
 هموار مي كنم
اما براي ديدن او ؟
 هرگز
 من از مزار عهد جواني خويشتن
 ديدار مي كنم
رفتم ديدم
 سيماب صبحگاهي
 از سربلندترين كوهها
فرومي ريخت
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:36  توسط verya  | 

دیگر نمی خندم

نه... من ديگر نمي خندم

نه من ديگر بروي ناكسان هرگز نمي خندم
 گر پيمان عشق جاوداني
 با شما معروفه هاي پست هر جايي نمي بندم
 شما كاينسان در اين پهناي محنت گستر ظلمت
 ز قلب آسمان جهل و ناداني
 به دريا و به صحراي اميد و عشق بي پايان اين ملت
 تگر ذلت و فقر و پريشاني و موهومات مي باريد
 شما ،‌كاندر چمن زار بدون آب اين دوران توفاني
 بفرمان خدايان طلا ،‌ تخم فساد و يأس مي كاريد ؟
 شما ، رقاصه هاي بي سر و بي پا
 كه با ساز هوس پرداز و افسونساز بيگانه
 چنين سرمست و بي قيد و سراپا زيور و نعمت
 به بام كلبه ي فقر و بروي لاشه ي صد پاره ي زحمت
سحر تا شام مي رقصيد
 قسم : بر آتش عصيان ايماني
 كه سوزانده است تخم يأس را در عمق قلب آرزومندم
 كه من هرگز ، بروي چون شما معروفه هاي پست هر جايي نمي خندم
 پاي مي كوبيد و مي رقصيد
 ليكن من ... به چشم خويش مي بينم كه مي لرزيد
 مي بينم كه مي لرزيد و مي ترسيد
 از فرياد ظلمت كوب و بيداد افكن مردم
 كه در عمق سكوت اين شب پر اضطراب و ساكت و فاني
 خبر ها دارد از فرداي شورانگيز انساني
 و من ... هر چند مثل ساير رزمندگان راه آزادي
 كنون خاموش ،‌در بندم
 ولي هرگز بروي چون شما غارتگران فكر انساني نمی خندم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:4  توسط verya  | 

مرداب

اين نه آب است كآ”ش را كند خاموش
 با تو گويم ، لولي لول گريبان چاك
 آبياري مي كنم اندوه زار خاطر خود را
 زلال تلخ شور انگيز
تاكزاد پاك آتشناك
 در سكوتش غرق
 چون زني عيران ميان بستر تسليم ، اما مرده يا در خواب
 بي گشاد و بست لبخندي و اخمي ، تن رها كرده ست
پهنه ور مرداب
بي تپش و آرام
 مرده يا در خواب مردابي ست
 و آنچه در وي هيچ نتوان ديد
 قله ي پستان موجي ، ناف گردابي ست
من نشسته م بر سرير ساحل اين رود بي رفتار
 وز لبم جاري خروشان شطي از دشنام
 زي خداي و جمله پيغام آورانش ، هر كه وز هر جاي
 بسته گوناگون پل پيغام
 هر نفس لختي ز عمر من ، بسان قطره اي زرين
 مي چكد در كام اين مرداب عمر اوبار
 چينه دان شوم و سيري ناپذيرش هر دم از من طعمه اي خواهد
بازمانده ، جاودان ،‌منقار وي چون غار
 من ز عمر خويشتن هر لحظه اي را لاشه اي سازم
همچو ماهي سويش اندازم
سير اما كي شود اين پير ماهيخوار ؟
 باز گويد : طعمه اي ديگر
 اينت وحشتناك تر منقار
 همچو آن صياد ناكامي كه هر شب خسته و غمگين
 تورش اندر دست
 هيچش اندر تور
 مي سپارد راه خود را ، دور
 تا حصار كلبه ي در حسرتش محصور
 باز بيني باز گردد صبح ديگر نيز
 تورش اندر دست و در آن هيچ
 تا بيندازد دگر ره چنگ در دريا
 و آزمايد بخت بي بنياد
 همچو اين صياد
 نيز من هر شب
 ساقي دير اعتناي ارقه ترسا را
 باز گويم : ساغري ديگر
 تا دهد آن : ديگري ديگر
 ز آن زلال تلخ شورانگيز
پاكزاد تاك آتشخيز
 هر بهنگام و بناهنگام
 لولي لول گريبان چاك
آبياري مي كند اندو زار خاطر خود را
 ماهي لغزان و زرين پولك يك لحظه را شايد
 چشم ماهيخوار را غافل كند ، وز كام اين مرداب بربايد
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 23:59  توسط verya  | 

!!!!!

 

وقتی به خاطراتم تو زندگی نگاه می کنم یه حسی می خواهد بکشتم
خاطره کلمه ایست زیبا با مفهومی زیبا اما چرا برای بعضی از ادمها خیلی درد ناک
شاید از سر زیبایی زیاد دردناک به نظر می اید
ای ایینه به من بگو کیستم از کجایم به کجا خواهم رفت اگر روزی اورا دیدی سلام مرابه گوشش برسان
شاید گوشش دنباله روی خاطراتم باشد
می گویند دوست داشتن زیبا ست.....ٍٍٍِِِِِِِِِکوشی،اون بارون مدتها پیش بارید ...........ولی تو که اومدی ...بند اومد
چي كار كنم ادما خيلي بي معرفت شدن گذشته هاشون راحت فراموش مي كنن يه هو نگاه كه به دور ورت ميكني مي بيني كه ديگه نيستن
رفتن دور شدن..........رفتن به این راحتیست...............از سر گرفتن اون بارون....از اینم راحتتر

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 15:11  توسط verya  | 

عادت دارم

بایستم

کنار دروازه ی سایه ام

وقتی که مردمان

می آیند و می روند:

دزدکی گوش می دهند

به حرف رمز

اما پیش از آنکه

پایانش را بشنوم

آغازش را

فراموش کرده ام
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 23:18  توسط verya  | 

ببند پنجره ها را برو بگير بخواب

نخواستی شب ديگر دوباره دير بخواب

 

تمام اين همه شب را نخفته ای تا صبح

تمام روزنه ها را ببند و سير بخواب

 

چگونه نام مرا سر بلند می کردی

شبانه ای هم از اين دست سر به زير بخواب

 

چقدر چشم به راهی ٫ چقدر بيداری

تو را به پيغمبر - هان - تو را به پير بخواب

                     ***

بخواب پوپک من دست از خيال بکش

برو به بستر و در ذهن خود دو بال بکش

 

يکی برای من اينجا که زود تر برسم

يکی برای خود آنجا به شکل دال بکش

 

به روی شانه من کوزه ای بزرگ بذار

به پای چشم خودت چشمه ای زلال بکش

 

ورق بزن به غزلهای دفتر حافظ

و روح خسته خود را به سمت فال بکش 

 

               بخواب حوصله ها وقت خواب تنگ ترند

ميان خواب ولی قصه ها قشنگ ترند

 

گر چه در دورترين شهر جهان محبوسم

از همين دور ولی روی تو را می بوسم

 

گر چه در سبزترين باغ ولی خاموشم

گر چه در بازترين دشت ولی محبوسم

 

خلوت ساکت يک جوی حقيرم بی تو

با تو گسترده گی پهنه اقيانوسم

 

ای به راهت لب هر پنجره يک جفت نگاه

من چرا اين قدر از آمدنت مايوسم؟

***

اين غزل حامل پيغام خصوصی من است

مهربان باشی با قاصدک مخصوصم !

 

گر چه تکرار نبايد بکنم قافيه را

به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم-

 

بار ديگر می گويم تا يادت نرود

مهربان باشی با قاصدک مخصوصم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 17:29  توسط verya  | 

كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم

كجا مي روي ؟
با تو هستم
اي رانده حتي از آينه
اي خسته حتي از خودت
كجاي اين همه رفتن
راهي به آرزوهاي آدمي يافتي ؟
كجاي اين همه نشستن
جايي براي ماندن ديدي ؟
سر به راه
رو به نمي داني تا كجا
چرا اتاقت را با خود مي بري ؟
چرا عكس هاي چند سالگي را به ماه نشان مي دهي ؟
خلوت كوچه ها را چرا به باد مي دهي ؟
يك لحظه در اين تا كجاي رفتن بمان
شايد آن كاغذ مچاله كه در باد مي دود
حرفي براي تو دارد
سطري نشاني راهي
خيالت من از اين همه فريب
كه در كتابخانه هاي دنيا به حرف مي آيند
و در روزنامه هاي تا غروب مي ميرند
چيزي نفهميده ام ؟
خيالت من از پنجره هاي باز خانه ي سالمندان
كه رو به از صبح توپ بازي
تا باي باي تيله ها و گلسر هاي رنگي حسرت مي كشند
چيزي نفهميده ام ؟
هنوز راهي از چشم هاي خيسم
 رو به خاك بازي در باغ و
پله هاي شكسته ي روز دبستان
مي رود
هنوز بغضي ساده
رو به دفتري از امضاي بزرگ و يك بيست
كه جهان را به دل خالي ام مي بخشيد
مي شكند
حالا در اين بي كجايي پرشتاب
با كه اينقدر بلند حرف مي زني ؟
تمام چشم هاي شهري شده نگاهت مي كنند
كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 0:16  توسط verya  | 

شه‌وار گيسه شووره‌گه‌ی  تا خه‌يه‌ بان شانيا

شب دراز گيسوانش را تا بروی دوش می افکند

فريشته‌گان ئاسمان که‌فن وه  که‌شکه‌شانيا

فرشته های آسمانی هم  در کهکشان زيبايی او به را می افتند

مه‌ليوچگه‌يل مال سوو  کوروو کوروو گرن وزوو

گنجشک های خانه‌ی بامداد فوج فوج وضو می گيرند

ئرا يه‌ک د بال نوو  بخه‌ن وه‌ شان وه‌ شانيا

برای اينکه دو بال تازه ‌ی خود را با گام های او همراه سازند

ده‌روه‌چه‌گان کيوچه‌مان  له سه‌ف وسن دوان دوان

پنجره های کوچه مان دوتا دوتا به صف می ايستند

تا بکه‌فن له‌رووژنای چه‌وه‌يله سه‌وزه‌گانيا

تا در مسير روشنايی چشمان او قرار بگيرند

چه‌و‌ی چه‌وه‌يل ئاهووه ! باخ ئنار و ليمووه !

چشمانش چشم آهوست . به باغ انار و ليمو شبيه است

خودا نه‌که‌ی  ک ئه‌ور خه‌م  بيه‌يده ئاسمانيا !

خدا نکند که ابر اندوه آسمانش را بپوشاند

**

هه‌ر که ک نوور چه‌و ت که‌ی  خودا بکه‌يدنه‌ی وه چوو

هر کس که چشمان آبی ترا نفرين می کند  خدا او را به چوب مبدل سازد

کوله‌نجييه‌يل شه‌يو سيه  بپه‌شتنه زوانيا !

و عقرب های پيراهن مشکی ! به زبانش بپيچند

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 0:6  توسط verya  | 

با قهر چه می کشی مرا

با قهر چه مي كشي مرا
 من كشته ي مهربانيتم
يك خنده و يك نگاه بس
 تا كشته ي خود بدانيم
 اي آمده از سراب ها
 با خواب و خيال آب ها
 دارد ز تو بازتاب ها
 آيينه ي زندگانيم
 گر نيست به شانه ام سرت
يا از دگري ست بسترت
غم نيست كه با خيال تو
 همبستر شادمانيم
 شادا !‌ تن بي نصيب من
 افسون زده ي فريب من
 مست است و ملنگ و بي خبر
از دست و دل خزانيم
انگار درون جان من
 سازي ست هميشه نغمه زن
گويد به ترانه صد سخن
 از تاب و تب جوانيم
افتاده چنين به بند تو
 مي خواست مرا كمند تو
 گفتي كه رهات مي كنم
ديدم كه نمي رهانيم
اي يار ، تبم ز عشق تو
 شورم ، طلبم ز عشق تو
 اما ز پيت نمي دوم
بيهوده چه مي كشانيم
 فرياد ، كه جمله آتشم
 تا عرش لهيب مي كشم
با اين همه نيست خواهشم
 تا شعله فرو نشانيم
 نزديك ترين من ! همان
 در فاصله از برم بمان
تا پاك ترين بمانمت
 تا دوست ترين بمانيم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 23:55  توسط verya  | 

عمیق ترین دردها

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند،
و تو از او رسم محبت بياموزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاريست.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن شانه هاي محکمي ست که بتواني به آن تکيه کني ،
و از غم زندگي برايش اشک بريزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي ست ،
که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي ست .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست

مطلب از یک دختر ایلامی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 11:32  توسط verya  | 

ويليام شکسپير ميگه: کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت


سعي کن به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي کن به کسي که لايق عشق است دل ببندي چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:37  توسط verya  | 

يادمان باشد از امروز خطائي نكنيم. گرچه در خود شكستيم،صدائي نكنيم. يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پائي نكنيم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 20:33  توسط verya  | 

زرتشت

درين شب ها 
 که از بي روغني دارد چراغ ما
فتيله ش خشک مي سوزد 
 و دود و بوي خنجيرش ، ز هر سو ، مي رود بالا
بگو پير خرد ، زرتشت را ، يارا ، 
 چراغ ديگري از نو بر افروزد
درين شب هاي هول هر چه در آن رو به تنهايي 
 چراغ ديگري بر طاق اين آفاق روشن کن 
 " يکي فرهنگ ديگر ،  نو ، بر آر اي اصل دانايي ! "
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 22:7  توسط verya  | 

پنج وارونه من !!!!

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم
مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد ! -

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 22:0  توسط verya  | 

دوباره گوشه ي غم اختيار کرده دلم

درون گريه تو را استتار کرده دلم

حراج کرده خنده را براي مردم . مُفت

و غصه را براي خودش احتکار کرده دلم

تو مثل وعده ات دروغي و نمي دانم

به چه چيز حرفهات اعتبار کرده دلم

با خدا قهر کرده و نشسته سمت غروب

تمام پنجره ها را فداي انتظار کرده دلم

جاده ي در به در و يک سکوت بي مقصد

دوباره گوشه ي غم اختيار کرده دلم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 22:24  توسط verya  | 

 تنهاي تنها
من
در كويرتنهايي هام
ابري نيست تا سايبان خودسوزي ام باشد
تشنه ام،تشنه ي دستي نوازشگر
خسته ام
خسته از بوي بهار،صداي تار
من…
امروزم رابه لبخند فرداي توسپردم
امافردادركدام كوچه است؟
آه چه زلال است سراب عشق زميني
اما
زلالي معصوميت ندارد
حصار لحظه هايم تنگ است
در انتظار يك مرگ مصنوعي
اگر بوي خنده هايت را نياوردي
فردايي برايم نخواهد ماند
اگر فردايي نباشد،امروزم را به دست ديروز خواهم سپرد
ديروز بوي تلخ مرگ را مي دهد
من راهيم
جلاد كوچه هاي ديروز در انتظارم است
ميدانم انتظاردردآور است
پس نااميدش نخواهم كرد
صداي پاهايم را گوش كن
من دارم مي روم


 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 22:14  توسط verya  | 

چه قدر سخته وقتي كه لحظه ديدار رو انتظار مي كشي ...
زماني كه تپيدنهاي دلت به نهايت وجود مي رسد ،
تا جايي كه ديگه هيچكدوم از صداهاي اطراف رو نمي شنوي ،
زماني كه چشمات در تب باريدن دلتنگيهاش مي سوزه ،
زماني كه دنيا رو از پشت چشماي غرق در حلقه اشك ، تار مي بيني ،
زماني كه گذران ساعت، دست به گلوت مي گذاره و با هر ثانيه اونو بيشتر فشار مي ده
زماني كه هق هقي بلند...، توي تنهايي ميخواي كه آرام بشي ،
زماني كه دستانت آرام نداره ، با تمام وجود مي لرزي ....حتي قلبت !
و چه قدر نفس گيره ....
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 21:57  توسط verya  | 

چقدر دلتنگت هستم....!!
چقدر هواي ترو کرده ام....!
عطر يادت يک لحظه هم رهام نمي کنه....!
شميم آخرين ديدارمون هنوز روي طاقچه خاطراتم به يادگار مونده.....!
چقدر از من دوري.... چقدر از تو دورم.......کاش زمان يک لحظه مي ايستاد تا فاصله روزهاي بي تو سر کردن بيش از اين دراز نشه....!
رد نگاههات هنوز روي چشمام مي درخشه و خاطراتي که از خودت برام جا گذاشتي برايم بهترين سوغات از گذشته است....!
نمي دونم هنوز منو به ياد مي آري يا نه.........؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 21:56  توسط verya  | 

اي دريغا كه زما بس دور است
لحظه ها را درياب
چشم فردا كور است
نه چراغيست در آن پايان
هر چه از دور نمايانست
شايد آن نقطه نوراني
چشم گرگان بيابانست
مي فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا كي
؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 21:54  توسط verya  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 20:13  توسط verya  | 

دلم گرفته

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 20:11  توسط verya  |