تبليغاتX
و تنها مرگ است که صادق است!

و تنها مرگ است که صادق است!

می خواهمت اما نمی دانم چه خواهد شد هرگز به اين دل بد نياوردم نه! شايد شد! لب وا کن و چيزی بگو از من چه می خواهی ؟ ديگر نمی دانم چه بايد بود و بايد شد هر کس به تو برخورد درمانده -شبيه من- ما بين ماندن با تو يا ماندن مردد شد گوشی به دستت بود اما خط نمی دادی عمری جواب من فقط اين بوق ممتد شد سر می کنم با آرزويم کس چه می داند شايد شهابی امشب از چشم شما رد شد!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 20:39  توسط verya  | 

تو به من خنديدي و نميدانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

 

باغبان از پي من تند دويد    سيب را دست تو ديد   غضب آلوده به من كرد نگاه

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك       و هنوز      سالهاست كه در گوش من

 

آرام آرام رفتن گام تو تكراركنان ميدهد آزارم        و من انديشه كنان

 

غرق اين پندارم كه چرا

 

خانه كوچك ما سيب نداشت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 0:47  توسط verya  | 

ترا می بینم در لابه لای بوته های گل

ترا می بینم در لابه لای بوته های گل

در کنار باغچه ها

در میان ستاره ها

و در پستوی دل پرستو

من ترا حس می کنم

با تمام وجودم

با تار و پودم

و ترا می خواهم

برای با من بودن

برای تو سرودن

وبرای باتو زنده بودن

 

 

 

شب آمدوصدایی در لابه لای پنجره

سکوت خسته مرا می شکند

دل من هراسان و دوان

به سوی کوچه رهسپار است

خیابان و چشمان من خیس است

من به دنبال رد پا

در به در در جاده ها راهیم

 

تو همانجا پشت پنجره بودی

وتویی همان

آهنگ زندگی

وتویی آن

بیگانه ی همیشه آشنا

آری

تو همیشه بودی و هستی

این منم یک زوال پذیر

منم یک راهی

منم یک گمشده دربه در

منم

      آن غریبه

 

 

 

 

اولین نگاهت را نخواندم

می خواستم با تو بیایم

اما پایم جان نداشت

دومین نگاهت را هم نخواندم

در بهت چشمانت اسیر بودم

می دانستم

عاشقی و دل سپرده

به خود پنداشتم

منم آن رویای شبانه ی تو

نگاههای تو را هرگز نخواندم

و اما آخرین نگاهت

نگاهی که مرا در شهر بی کسی رها کرد

و دانستم که من آن رویای تو نیستم

و من با دل خسته

به دنبال محمل زندگی راهی شدم

و در گذرگاه عاشقی

شنیدم از بی نوایی

که تو همچنان

با آن چشمان

         چشم به راهی

 

 

 

 

 

من از این سکوت شب مرده خستم

با این همه تنهایی دل به کسی نبستم

دست روزگارورق جدایی را رقم زد

ولی من باز همان عاشق چشم براه هستم

شراب عشق را در کنار هم نوشیدیم

تو هوشیار باش که من هنوز مستم

قمار عشق و زندگی را از من بردی

اما می گویم که تو شکستی من نشکستم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 0:8  توسط verya  | 

شهر من

شهر من ارزش ماندن ندارد

پيش از تو نيز اينگونه بود

اينجا

پرده هاي موش خورده شب

در وسعتي هراس انگيز

خواب را به ياد مياورند

و ازدحام غمناك سربازان

بر گذر گاه مادران شيرده

بار احساس برادران را خالي كرده است.

و شب از ظلمت بي وقفه خود مينالد.

...

چه جاي ماندن است اينجا؟

من نيز خواهم رفت

و باز مانده هاي جنگ برادرانم را

به باد فراموشي خواهم سپرد

من و تو خواهيم رفت

زود تر شايد تو

پاك تر اما من

گر چه ميدانم

شهر بي ما بستر تاريكيست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 19:23  توسط verya  | 

خانه ی من

شاید در جایی دور

در همین نزدیکی ها

خانه ای باشد که ارامش من در آن است

خانه ای نورانی

خانه ای بزرگ. پر از چلچراغ های رنگین

 

به دنبالش هستم

او را می یابم

و نامش را گور انتخاب می کنم.

خانه ای آرام

خانه ای که پر از آرامش روزهای غوغایی است

خانه ای که چلچراغ هایش استخوان های خسته ام را روشن می سازد

خانه ای که

فقط و فقط مال من است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 19:17  توسط verya  | 

اگرتنها ترین تنهایان شوم

باز هم خدا هست

او جانشین تمام نداشته های

 من است 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 19:6  توسط verya  | 

از هیاهوی واژه ها خسته ام

من سکوتم را

                 از اوراق سپید آموخته ام

آیا سکوت

      روشن ترین واژه ها نیست؟

همیشه در خلوت

                مرگ را مجسم دیده ام

آیا مرگ خونسردترین واژه ها نیست ؟

تا چشم گشودم

               از چشم زندگی افتادم.

شبی - شاید امشب -

زیر نور یک واژه خواهم نوشت

نام خونسرد معشوقه ام را

                                  از حواس پنجگانه ام

                                                                خال خواهم گرفت

و هم زمان

                                      پائین آخرین برگ خاطراتم

                                                             خواهم نوشت :

                                                                                        پایان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 12:38  توسط verya  | 

چکاوک

کجای این جنگل شب . پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت . پر میکشی چکاوکم

چرا به من شک میکنی . من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

دست کدوم غزل بدم . نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو

گریه نمیکنم نرو
اه نمیکشم بشین
حرف نمیرنم بمون
بغز نمیکنم ببین

سفر نکن خورشیدکم . ترک نکن منو نرو
نبود نت مرگ منه . راهیه این سفر نشو

نزار که عشق منو تو . اینجا به اخر برسه
بری تو و . مرگ من از . رفتنه تو سر برسه

گریه نمیکنم نرو
اه نمیکشم بشین
حرف نمیرنم بمون
بغز نمیکنم ببین

نوازشم کن ببین . عشق میر یزه از صدام
صدام کن و ببین که باز . اونچه میگن ترانه هام

اگر چه من به چشم تو . کمم قد یمیم گمم
اتشفشانه عشقمو . در یا یه پر تلا تمم

گریه نمیکنم نرو
اه نمیکشم بشین
حرف نمیرنم بمون
بغز نمیکنم ببین

................

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 16:57  توسط verya  | 

دلکوک

دست من وقت نوشتن شکل اسم تو رو داره
وقت خوندن صورت من خنده هاتو کم میاره

عطر یاسی که تو چیدی ناز صد باغو خریده
آه کامل سر سفره گریه هامو سر کشیده

تو چه خوشرنگ و عزیزی مثل یک نت لب گیتار
مثل فکر شعر تازه حدس یک گل پشت دیوار

ای تو دلکوک ای خوش آهنگ تو شنیدنی ترینی
من پر از هوای غربت تو هوای سرزمینی
زمهریز نارفیقان خواب آفتابی می بینه
هجرت ما وسط آب زورقی بی سرنشینه

پیله بستن در دل تو کار پروانه شدن بود
گرد شعله قد کشیدن رقص ناب مرد و زن بود
با تو باید مثل شبنم عطر گلها رو بغل کرد
تلخی فاصله ها رو پر کندوی عسل کرد

تو چه خوشرنگ و عزیزی مثل یک نت لب گیتار
مثل فکر شعر تازه حدس یک گل پشت دیوار

عشق فقط گوگوش

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 16:50  توسط verya  | 

....

یک بار نه صد بار .....هر بار نفهمید

 انگار نه انگار....نه انگار نفهمید

فریاد زدم داد زدم دوستتان دا...

یک عمر به در گفتم و دیوار نفهمید

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 10:6  توسط verya  | 

مهمانی

بساط عيش مرا روبراه می­کردی

و خود بی آنکه بدانی گناه می کردی

من اهل عشق نبودم به آن تصور عام

 تو در محاسبه ات اشتباه می کردی

تو حرف می زدی و من سکوت می کردم

 من آب می شدم و تو نگاه می کردی

 تو خود بی آنکه بدانی از آن فضای نجيب

 دل مرا و خودت را سياه کردی

 و در ضيافت سنگين شام آن شب شوم

مرا که هيچ، خودت را تباه می کردی

خلاصه دوست من! با تمام خوبيهات

 قبول کن که کمی اشتباه می­کردی

                شعر از شاعر گرانقدر ایلامی بهروز یاسمی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 9:55  توسط verya  | 

صليبهاي كهنه سنتي كه به دوش مي كشيم، اميد معجزه نيست،‌عشق، مسيحاي زندگيست كه ديگر بار زنده بودنت را اعجاز مي كند، به صليب سلطه اش مكش!

براي كسي كه دوستش مي داري يازده شاخه گل طبيعي و يك شاخه گل مصنوعي بخر. شاخه مصنوعي را وسط شاخه گل هاي طبيعي بگذار و روش يه كارت بچسبان و بنويس :

«دوستت دارم ...

تا زماني كه آخرين شاخه گل اين دسته گل خشك بشه!»

 

دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:25  توسط verya  | 

من هنوز عاشق ترینم

تو هر جور دوست داری فکر کن ولی من همون عاشقی هستم که بودم

من همونم که بخاطر تو حاضر بودم تمام گلهای دنیا را برای تو بچینم و زیباترین آن را رو موهای تو بکارم تا شب و روز از نگاهم دور نمانی .

من همونم که ستاره های آسمان را هر شب موقع خواب برای تو می چینم و از آنها بستری نورانی درست می کردم تا موقع خواب گونه های تو از اکریل نور بدرخشند .

من همونم که در پی نگاهت چهره ها را از خود دور می کنم تا بهترین نگاهها را از چشمان تو ببینم .

من همونم که برای تو هزار بار می میرم و با صدای تو به رویا می روم .

من همونم که به تو روزی ۱۰۰۰ بار می گفتم دوستت دارم و تو با اشکهای چشمات عشقم را زیر سوال می بردی .

تو هرجور دوست داری فکر کن ولی من همون عاشقی هستم که بودم

با عشق() 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 22:8  توسط verya  | 

هنوز

بگذار نام تو را

به بلندترین صدا فریاد کنم

تا همه بدانند

که من هنوز زنده ام

شاید هنوز

یک نفر

به زنده بودنم امید داشته باشد

و شاید

آن یک نفر

تو باشی


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 22:0  توسط verya  | 

خداوندا

تو مي داني كه انسان

 بودن و ماندن در اين

 دنيا چه دشوار است

چه زجري مي كشد

 آنكس كه انسان است

 و از احساس سرشار

. است

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 21:50  توسط verya  | 

شايد تجسم اين رويا برای من کافی باشد . . . ! ! !

به دنبال بهاری هستم تا تورا دوباره زنده کنم ...
تا برای من هميشگی باشی ... تا که غم از دست دادن تو مرا به فنا و زوال رهسپار نسازد ...
پس بدان اگر نباشی صرف فعل ها ٬ شخص ها بی معنی ست ...
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 21:43  توسط verya  | 

هی فلانی

هی فلانی ! زندگی شايد همين باشد ؛ يک فريب ساده ی کوچک ٬ آنهم از دست عزيزی ٬ که تو دنيا را ٬ جز با او و برای او نمی خواهی !

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 21:41  توسط verya  |