تو به من خنديدي و نميدانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و هنوز سالهاست كه در گوش من
آرام آرام رفتن گام تو تكراركنان ميدهد آزارم و من انديشه كنان
غرق اين پندارم كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت
در کنار باغچه ها
در میان ستاره ها
و در پستوی دل پرستو
من ترا حس می کنم
با تمام وجودم
با تار و پودم
و ترا می خواهم
برای با من بودن
برای تو سرودن
وبرای باتو زنده بودن
شب آمدوصدایی در لابه لای پنجره
سکوت خسته مرا می شکند
دل من هراسان و دوان
به سوی کوچه رهسپار است
خیابان و چشمان من خیس است
من به دنبال رد پا
در به در در جاده ها راهیم
تو همانجا پشت پنجره بودی
وتویی همان
آهنگ زندگی
وتویی آن
بیگانه ی همیشه آشنا
آری
تو همیشه بودی و هستی
این منم یک زوال پذیر
منم یک راهی
منم یک گمشده دربه در
منم
آن غریبه
اولین نگاهت را نخواندم
می خواستم با تو بیایم
اما پایم جان نداشت
دومین نگاهت را هم نخواندم
در بهت چشمانت اسیر بودم
می دانستم
عاشقی و دل سپرده
به خود پنداشتم
منم آن رویای شبانه ی تو
نگاههای تو را هرگز نخواندم
و اما آخرین نگاهت
نگاهی که مرا در شهر بی کسی رها کرد
و دانستم که من آن رویای تو نیستم
و من با دل خسته
به دنبال محمل زندگی راهی شدم
و در گذرگاه عاشقی
شنیدم از بی نوایی
که تو همچنان
با آن چشمان
چشم به راهی
من از این سکوت شب مرده خستم
با این همه تنهایی دل به کسی نبستم
دست روزگارورق جدایی را رقم زد
ولی من باز همان عاشق چشم براه هستم
شراب عشق را در کنار هم نوشیدیم
تو هوشیار باش که من هنوز مستم
قمار عشق و زندگی را از من بردی
اما می گویم که تو شکستی من نشکستم
شهر من ارزش ماندن ندارد
پيش از تو نيز اينگونه بود
اينجا
پرده هاي موش خورده شب
در وسعتي هراس انگيز
خواب را به ياد مياورند
و ازدحام غمناك سربازان
بر گذر گاه مادران شيرده
بار احساس برادران را خالي كرده است.
و شب از ظلمت بي وقفه خود مينالد.
...
چه جاي ماندن است اينجا؟
من نيز خواهم رفت
و باز مانده هاي جنگ برادرانم را
به باد فراموشي خواهم سپرد
من و تو خواهيم رفت
زود تر شايد تو
پاك تر اما من
گر چه ميدانم
شهر بي ما بستر تاريكيست.
شاید در جایی دور
در همین نزدیکی ها
خانه ای باشد که ارامش من در آن است
خانه ای نورانی
خانه ای بزرگ. پر از چلچراغ های رنگین
به دنبالش هستم
او را می یابم
و نامش را گور انتخاب می کنم.
خانه ای آرام
خانه ای که پر از آرامش روزهای غوغایی است
خانه ای که چلچراغ هایش استخوان های خسته ام را روشن می سازد
خانه ای که
فقط و فقط مال من است
اگرتنها ترین تنهایان شوم
باز هم خدا هست
او جانشین تمام نداشته های
من است
من سکوتم را
از اوراق سپید آموخته ام
آیا سکوت
روشن ترین واژه ها نیست؟
همیشه در خلوت
مرگ را مجسم دیده ام
آیا مرگ خونسردترین واژه ها نیست ؟
تا چشم گشودم
از چشم زندگی افتادم.
شبی - شاید امشب -
زیر نور یک واژه خواهم نوشت
نام خونسرد معشوقه ام را
از حواس پنجگانه ام
خال خواهم گرفت
و هم زمان
پائین آخرین برگ خاطراتم
خواهم نوشت :
پایان
................
عشق فقط گوگوش
انگار نه انگار....نه انگار نفهمید
فریاد زدم داد زدم دوستتان دا...
یک عمر به در گفتم و دیوار نفهمید
و خود بی آنکه بدانی گناه می کردی
من اهل عشق نبودم به آن تصور عام
تو در محاسبه ات اشتباه می کردی
تو حرف می زدی و من سکوت می کردم
من آب می شدم و تو نگاه می کردی
تو خود بی آنکه بدانی از آن فضای نجيب
دل مرا و خودت را سياه کردی
و در ضيافت سنگين شام آن شب شوم
مرا که هيچ، خودت را تباه می کردی
خلاصه دوست من! با تمام خوبيهات
قبول کن که کمی اشتباه میکردی
شعر از شاعر گرانقدر ایلامی بهروز یاسمی
صليبهاي كهنه سنتي كه به دوش مي كشيم، اميد معجزه نيست،عشق، مسيحاي زندگيست كه ديگر بار زنده بودنت را اعجاز مي كند، به صليب سلطه اش مكش!
براي كسي كه دوستش مي داري يازده شاخه گل طبيعي و يك شاخه گل مصنوعي بخر. شاخه مصنوعي را وسط شاخه گل هاي طبيعي بگذار و روش يه كارت بچسبان و بنويس :
«دوستت دارم ... ![]()
تا زماني كه آخرين شاخه گل اين دسته گل خشك بشه!»![]()
دكتر علي شريعتي
تو هر جور دوست داری فکر کن ولی من همون عاشقی هستم که بودم
من همونم که بخاطر تو حاضر بودم تمام گلهای دنیا را برای تو بچینم و زیباترین آن را رو موهای تو بکارم تا شب و روز از نگاهم دور نمانی .
من همونم که ستاره های آسمان را هر شب موقع خواب برای تو می چینم و از آنها بستری نورانی درست می کردم تا موقع خواب گونه های تو از اکریل نور بدرخشند .
من همونم که در پی نگاهت چهره ها را از خود دور می کنم تا بهترین نگاهها را از چشمان تو ببینم .
من همونم که برای تو هزار بار می میرم و با صدای تو به رویا می روم .
من همونم که به تو روزی ۱۰۰۰ بار می گفتم دوستت دارم و تو با اشکهای چشمات عشقم را زیر سوال می بردی .
تو هرجور دوست داری فکر کن ولی من همون عاشقی هستم که بودم
با عشق(
)
هنوز
بگذار نام تو را
به بلندترین صدا فریاد کنم
تا همه بدانند
که من هنوز زنده ام
شاید هنوز
یک نفر
به زنده بودنم امید داشته باشد
و شاید
آن یک نفر
تو باشی
تو مي داني كه انسان
بودن و ماندن در اين
دنيا چه دشوار است
چه زجري مي كشد
آنكس كه انسان است
و از احساس سرشار
. است
هی فلانی ! زندگی شايد همين باشد ؛ يک فريب ساده ی کوچک ٬ آنهم از دست عزيزی ٬ که تو دنيا را ٬ جز با او و برای او نمی خواهی !