دعا

هلاكم ساقيا امشب هلاكم
خرابم خسته ام من ، چاكً چاكم
نمي داني چه لبريزم من امشب !
چه لبريزم چه لبريزم من امشب !
بيا بنشين فداي چشم جادوت
بخوابانم ميان سايه هاي زير ابروت
بيا ساقي بيا تدبير من كن
بيفشان زلفكي زنجير من كن
خيال من بلوري مي شود شب
حضورتو ضروري مي شود شب ...
تاوان دلم اين بود :
در خشكرود عاطفه
گريان شدن
اين است عاقبت عشق ، اين است
در چنبر مساله هاي سخت
امتحان شدن
امشب خيال زلف تو با من چه مي كند !
درد و شكنج و شب و...
.چه مي دانم ...
رنج پريشان شدن
كاش دست تو بود و حس مي كرد
قلبم چگونه مي تپد
براي كمي مهربان شدن
حاصلي نداشت
اين قطره ها هيچ حاصلي نداشت
جزدر انحناي نگاه تو حيران شدن
باران گرفته است در خياباني آشنا
خيسيم و خسته ايم
شايد دوباره گم شديم
باران من ! با من بمان
تا انتهاي رها شدن
چشم بگشا اي بلاگردان چشمت چشم من
تا قيامت مانده سرگردان چشمت چشم من
رقص مژگان تو آتش مي گشايد همچنان
مانده مبهوت خمارستان چشمت چشم من
قلب زائر زير طاق آن دو ابرو سجده كرد
مانده درسُكر ِ گناهستان چشمت چشم من
رنگ اشك عاشقي سرخ است و كوبان مي رود
ساحل است وسوي موجستان چشمت چشم من
با نظر بازي ميان ما خيالي مي رود
در خيالاتِ خيالستان ِ چشمت چشم من
با تو من شب زنده داري مي كنم
باز مي ماند ميان چشمت چشم من
با گناه چشم تو امشب زيارت كرده ام
عشقبازي كرده درميدان چشمت چشم من
چشم سر با چشم دل امشب چه جنگي مي كند!
اي فداي جنگِ خون افشان ِ چشمت چشم من
باز هم قطره در چشمان باراني نشست
مي تراود بازدر باران چشمت چشم من
ذوق من درتنگِ شعر آن دو ابرو گير كرد
قطره مي باد به شعرستان چشمت چشم من
من زمینم تو درخت
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
میون جنگلا تاقم می کنه
تو بزرگی مث شب
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مث شب
خود مهتابی تو اصلا
خود مهتابی تو
تازه وقتی بره مهتاب و هنوز
شب تنها
باید
راه دوری رو بره تا دم دروازه ی روز
مث شب گود و بزرگی
مث شب
از چه رو با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

در مرز نگاه من
از هرسو
ديوارها
بلند،
ديوارها
بلند،
چون نوميدي
بلندند.
آيا درون هر ديوار
سعادتي هست
وسعادتمندي
و حسادتي؟-
كه چشم اندازها
از اين گونه مشبـّكند
و ديوارها ونگاه
در دور دست هاي نوميدي
ديدار مي كنند،
و آسمان
زنداني است
از بلور؟
بر سرماي درون
همه
ارزش دست و دلم
از آن بود
كه عشق پناهي گردد
پروازي نه گريز گاهي گردد
آي عشق آي عشق
چهره آبيت پيدا نيست
و خنكاي مرهمي بر شعله زخمي
نه شور شعله بر سرماي درون
آي عشق آي عشق
چهره سرخت پيدا نيست
غبار تيره تسكيني بر حضور وهن
و دنج رهايي بر گزير حضور
سیاهي بر آرامش آبي و سبزه برگچه بر ارغوان
آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت پيدا نیست
احمد شاملو