تبليغاتX
و تنها مرگ است که صادق است!

و تنها مرگ است که صادق است!

دوباره گوشه ي غم اختيار کرده دلم

درون گريه تو را استتار کرده دلم

حراج کرده خنده را براي مردم . مُفت

و غصه را براي خودش احتکار کرده دلم

تو مثل وعده ات دروغي و نمي دانم

به چه چيز حرفهات اعتبار کرده دلم

با خدا قهر کرده و نشسته سمت غروب

تمام پنجره ها را فداي انتظار کرده دلم

جاده ي در به در و يک سکوت بي مقصد

دوباره گوشه ي غم اختيار کرده دلم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 22:24  توسط verya  | 

 تنهاي تنها
من
در كويرتنهايي هام
ابري نيست تا سايبان خودسوزي ام باشد
تشنه ام،تشنه ي دستي نوازشگر
خسته ام
خسته از بوي بهار،صداي تار
من…
امروزم رابه لبخند فرداي توسپردم
امافردادركدام كوچه است؟
آه چه زلال است سراب عشق زميني
اما
زلالي معصوميت ندارد
حصار لحظه هايم تنگ است
در انتظار يك مرگ مصنوعي
اگر بوي خنده هايت را نياوردي
فردايي برايم نخواهد ماند
اگر فردايي نباشد،امروزم را به دست ديروز خواهم سپرد
ديروز بوي تلخ مرگ را مي دهد
من راهيم
جلاد كوچه هاي ديروز در انتظارم است
ميدانم انتظاردردآور است
پس نااميدش نخواهم كرد
صداي پاهايم را گوش كن
من دارم مي روم


 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 22:14  توسط verya  | 

چه قدر سخته وقتي كه لحظه ديدار رو انتظار مي كشي ...
زماني كه تپيدنهاي دلت به نهايت وجود مي رسد ،
تا جايي كه ديگه هيچكدوم از صداهاي اطراف رو نمي شنوي ،
زماني كه چشمات در تب باريدن دلتنگيهاش مي سوزه ،
زماني كه دنيا رو از پشت چشماي غرق در حلقه اشك ، تار مي بيني ،
زماني كه گذران ساعت، دست به گلوت مي گذاره و با هر ثانيه اونو بيشتر فشار مي ده
زماني كه هق هقي بلند...، توي تنهايي ميخواي كه آرام بشي ،
زماني كه دستانت آرام نداره ، با تمام وجود مي لرزي ....حتي قلبت !
و چه قدر نفس گيره ....
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 21:57  توسط verya  | 

چقدر دلتنگت هستم....!!
چقدر هواي ترو کرده ام....!
عطر يادت يک لحظه هم رهام نمي کنه....!
شميم آخرين ديدارمون هنوز روي طاقچه خاطراتم به يادگار مونده.....!
چقدر از من دوري.... چقدر از تو دورم.......کاش زمان يک لحظه مي ايستاد تا فاصله روزهاي بي تو سر کردن بيش از اين دراز نشه....!
رد نگاههات هنوز روي چشمام مي درخشه و خاطراتي که از خودت برام جا گذاشتي برايم بهترين سوغات از گذشته است....!
نمي دونم هنوز منو به ياد مي آري يا نه.........؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 21:56  توسط verya  | 

اي دريغا كه زما بس دور است
لحظه ها را درياب
چشم فردا كور است
نه چراغيست در آن پايان
هر چه از دور نمايانست
شايد آن نقطه نوراني
چشم گرگان بيابانست
مي فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا كي
؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 21:54  توسط verya  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 20:13  توسط verya  | 

دلم گرفته

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 20:11  توسط verya  | 

چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو
گاه مي‌انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي‌گويد

آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي
روي خندان تو را كاشكي ميديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
..... و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
.................................... و تكان دادن سر....

چه كسي باور كرد
............... جنگل جان مرا
........................ آتش عشق تو خاكستر كرد؟

ميتواني تو به من زندگاني بخشي
يا بگيري از من آنچه را مي‌بخشی


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 23:56  توسط verya  | 

و هر انساني آنچه را كه دوست ميدارد نابود ميكند

به وسيله هر آنچه به تصور در آيد

برخي با كلامي تلخ و طعنه آميز

و برخي با كلامي تملق آميز

مرد جبون با بوسه اي و مرد شجاع با شمشيري

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 18:57  توسط verya  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 20:25  توسط verya  |