تبليغاتX
و تنها مرگ است که صادق است!

و تنها مرگ است که صادق است!

ببند پنجره ها را برو بگير بخواب

نخواستی شب ديگر دوباره دير بخواب

 

تمام اين همه شب را نخفته ای تا صبح

تمام روزنه ها را ببند و سير بخواب

 

چگونه نام مرا سر بلند می کردی

شبانه ای هم از اين دست سر به زير بخواب

 

چقدر چشم به راهی ٫ چقدر بيداری

تو را به پيغمبر - هان - تو را به پير بخواب

                     ***

بخواب پوپک من دست از خيال بکش

برو به بستر و در ذهن خود دو بال بکش

 

يکی برای من اينجا که زود تر برسم

يکی برای خود آنجا به شکل دال بکش

 

به روی شانه من کوزه ای بزرگ بذار

به پای چشم خودت چشمه ای زلال بکش

 

ورق بزن به غزلهای دفتر حافظ

و روح خسته خود را به سمت فال بکش 

 

               بخواب حوصله ها وقت خواب تنگ ترند

ميان خواب ولی قصه ها قشنگ ترند

 

گر چه در دورترين شهر جهان محبوسم

از همين دور ولی روی تو را می بوسم

 

گر چه در سبزترين باغ ولی خاموشم

گر چه در بازترين دشت ولی محبوسم

 

خلوت ساکت يک جوی حقيرم بی تو

با تو گسترده گی پهنه اقيانوسم

 

ای به راهت لب هر پنجره يک جفت نگاه

من چرا اين قدر از آمدنت مايوسم؟

***

اين غزل حامل پيغام خصوصی من است

مهربان باشی با قاصدک مخصوصم !

 

گر چه تکرار نبايد بکنم قافيه را

به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم-

 

بار ديگر می گويم تا يادت نرود

مهربان باشی با قاصدک مخصوصم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 17:29  توسط verya  | 

كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم

كجا مي روي ؟
با تو هستم
اي رانده حتي از آينه
اي خسته حتي از خودت
كجاي اين همه رفتن
راهي به آرزوهاي آدمي يافتي ؟
كجاي اين همه نشستن
جايي براي ماندن ديدي ؟
سر به راه
رو به نمي داني تا كجا
چرا اتاقت را با خود مي بري ؟
چرا عكس هاي چند سالگي را به ماه نشان مي دهي ؟
خلوت كوچه ها را چرا به باد مي دهي ؟
يك لحظه در اين تا كجاي رفتن بمان
شايد آن كاغذ مچاله كه در باد مي دود
حرفي براي تو دارد
سطري نشاني راهي
خيالت من از اين همه فريب
كه در كتابخانه هاي دنيا به حرف مي آيند
و در روزنامه هاي تا غروب مي ميرند
چيزي نفهميده ام ؟
خيالت من از پنجره هاي باز خانه ي سالمندان
كه رو به از صبح توپ بازي
تا باي باي تيله ها و گلسر هاي رنگي حسرت مي كشند
چيزي نفهميده ام ؟
هنوز راهي از چشم هاي خيسم
 رو به خاك بازي در باغ و
پله هاي شكسته ي روز دبستان
مي رود
هنوز بغضي ساده
رو به دفتري از امضاي بزرگ و يك بيست
كه جهان را به دل خالي ام مي بخشيد
مي شكند
حالا در اين بي كجايي پرشتاب
با كه اينقدر بلند حرف مي زني ؟
تمام چشم هاي شهري شده نگاهت مي كنند
كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 0:16  توسط verya  | 

شه‌وار گيسه شووره‌گه‌ی  تا خه‌يه‌ بان شانيا

شب دراز گيسوانش را تا بروی دوش می افکند

فريشته‌گان ئاسمان که‌فن وه  که‌شکه‌شانيا

فرشته های آسمانی هم  در کهکشان زيبايی او به را می افتند

مه‌ليوچگه‌يل مال سوو  کوروو کوروو گرن وزوو

گنجشک های خانه‌ی بامداد فوج فوج وضو می گيرند

ئرا يه‌ک د بال نوو  بخه‌ن وه‌ شان وه‌ شانيا

برای اينکه دو بال تازه ‌ی خود را با گام های او همراه سازند

ده‌روه‌چه‌گان کيوچه‌مان  له سه‌ف وسن دوان دوان

پنجره های کوچه مان دوتا دوتا به صف می ايستند

تا بکه‌فن له‌رووژنای چه‌وه‌يله سه‌وزه‌گانيا

تا در مسير روشنايی چشمان او قرار بگيرند

چه‌و‌ی چه‌وه‌يل ئاهووه ! باخ ئنار و ليمووه !

چشمانش چشم آهوست . به باغ انار و ليمو شبيه است

خودا نه‌که‌ی  ک ئه‌ور خه‌م  بيه‌يده ئاسمانيا !

خدا نکند که ابر اندوه آسمانش را بپوشاند

**

هه‌ر که ک نوور چه‌و ت که‌ی  خودا بکه‌يدنه‌ی وه چوو

هر کس که چشمان آبی ترا نفرين می کند  خدا او را به چوب مبدل سازد

کوله‌نجييه‌يل شه‌يو سيه  بپه‌شتنه زوانيا !

و عقرب های پيراهن مشکی ! به زبانش بپيچند

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 0:6  توسط verya  | 

با قهر چه می کشی مرا

با قهر چه مي كشي مرا
 من كشته ي مهربانيتم
يك خنده و يك نگاه بس
 تا كشته ي خود بدانيم
 اي آمده از سراب ها
 با خواب و خيال آب ها
 دارد ز تو بازتاب ها
 آيينه ي زندگانيم
 گر نيست به شانه ام سرت
يا از دگري ست بسترت
غم نيست كه با خيال تو
 همبستر شادمانيم
 شادا !‌ تن بي نصيب من
 افسون زده ي فريب من
 مست است و ملنگ و بي خبر
از دست و دل خزانيم
انگار درون جان من
 سازي ست هميشه نغمه زن
گويد به ترانه صد سخن
 از تاب و تب جوانيم
افتاده چنين به بند تو
 مي خواست مرا كمند تو
 گفتي كه رهات مي كنم
ديدم كه نمي رهانيم
اي يار ، تبم ز عشق تو
 شورم ، طلبم ز عشق تو
 اما ز پيت نمي دوم
بيهوده چه مي كشانيم
 فرياد ، كه جمله آتشم
 تا عرش لهيب مي كشم
با اين همه نيست خواهشم
 تا شعله فرو نشانيم
 نزديك ترين من ! همان
 در فاصله از برم بمان
تا پاك ترين بمانمت
 تا دوست ترين بمانيم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 23:55  توسط verya  |