مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند 'آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند مشتري گفت دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 2:2  توسط verya
|
در اين دنيا دريافته ام که تنها يک قلب براي من مي تپد و آن قلب خودم است
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 1:42  توسط verya
|
دستم بوي گل مي داد.مرا به جرم گل چيدن گرفتن و محاكمه كردن هيچ كس با خود فكر نكرد كه شايد من گلي كاشته باشم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 1:39  توسط verya
|
كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
مي گويند كه فردا مرا به زمين مي فرستي
اما من به اين كوچكي و ناتواني
چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟؟
خداوند پاسخ داد:
از ميان فرشتگان بيشمارم
يكي را براي تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامي و
مراقب تو خواهد بود.
كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اينجا در بهشت من جز خنديدن
و آواز و شادي كاري ندارم.
خداوند لبخند زد :
فرشته ي تو برايتآواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.
كودك ادامه داد :
من چطور مي توانم بفهمم
كه مردم چه مي گويند در حالي
كه زبان آنها را نمي دانم.
خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته ي تو زيباترين وشيرين ترين
واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
دقت و صبوري به تو ياد خواهد
داد كه چگونه صحبت كني.
كودك با ناراحتي گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟
و خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟
"فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم
قرار خواهد داد و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني."
كودك سرش را برگرداند و پرسيد:
شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد
هم زندگي مي كنند. چه كسي
از من محافظت خواهد كرد؟؟
خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت
خواهد كرد حتي اگر به
قيمت جانش تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد :
اما من هميشه به اين دليل
كه نمي توانم تو را ببينم
غمگين خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات هميشه درباره من
با تو صحبت خواهد كرد
اگرچه من هميشه در كنار تو هستم.
در آن هنگام بهشت آرام بود
- اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد.
كودك مي دانست كه بزودي
بايد سفر خود را آغاز كند
.پس سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد :
خدايا اگر بايد هم اكنون به دنيا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.
خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهميتي ندارد
ولي مي تواني او را "مادر" صدا كني.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 1:38  توسط verya
|
خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني که منو از چشم تومي ديد
اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت سادست نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جادست
خداحافظ واسه اينکه نبنديم دل به رويا ها بدونيم بي تو با تو همين جسم اين دنيا ،
خداحافظ
خداحافظ همين حالا
خدا حافظ
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 1:34  توسط verya
|
از صدايي گنگ
خواب شيرينم پريد از سر
باز زندان بود و خاموشي
و صداي گامهاي پاسبانان بر فراز بام
و تكاپوهاي نامعلوم اين هم حنجره من مرد ديوانه
در ميان روزن پر ميله و مهتاب
پيش تر رفتم
با اشارات سر انگشتش
ماه را مي خواند و با من زير لب مي گفت
گوش كن
من كليدي از فلز روشن مهتاب خواهم ساخت
و تمام قفل ها را باز خواهم كرد
ماه پنهان گشت و او را من به جايش بازگردانم
پير مرد پاكدل قرقركنان خوابيد
و مرا بگذاشت با خار خيال خويش
زودتر اي كاش
ماه را مي خواند
ديرتر اي كاش برمي خاستم از خواب
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:49  توسط verya
|
سهم خدا و شيطان
سهم خدا و شيطان درهستي تو چيست ؟
رخساره ي تو معصوم اما تنت هوس ناك
دلداده ي تو هيچ جوابي نيافت
گل هاي دست خورده ي گلدان
يا دست كارهاي هنرمندان ؟
در ماجراي تو
نقش نقاب و پيراهن معكوس شد
زيرا كه بي گناهي از چشم بد مصون است
و هيچ نقابي گناه را پنهان نمي كند
معصوم يا اثيم ؟
جوينده اي كه گيج معما شد
صدبار قصه را به عبث دوره كرد
عياش بود ، تارك دنيا شد
جايي كه لازم است نپوشاندي
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:43  توسط verya
|
سنت كوچ
آن قدر به اين سو نيامدي
تا از سيلاب بهاره ي عمر تو
رودخانه عريض تر شد
بعد از ماه گرفتگي ، حتي
از روشني شب هاي شعر
ازوعده ي ديدار هم گريختي
من مانده ام و تنگ غروب و چهره هاي بيگانه
عشاق كه درسايه ي افراها يكديگر را مي بوسند
در آن طرف رود تو كم رنگ شدي
همراه گوزن ها ، مارال ها . سبز قباها
و سنت كوچ
در جان تو اوج مي گيرد
اي كولي
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:41  توسط verya
|
ديگر براي ديدن او نيست بي گمان
كاين راه صعب را همه شب برخود
هموار مي كنم
او مرده است
او مرده است در من و ديگر وجود او
از ياد رفته است
در من تمام آنهمه شبها و روزها
بر بادرفته است
اينك
من با عصاي پيري خود در دست
بر جان خود تمامي اين راه سخت را
هموار مي كنم
اما براي ديدن او ؟
هرگز
من از مزار عهد جواني خويشتن
ديدار مي كنم
رفتم ديدم
سيماب صبحگاهي
از سربلندترين كوهها
فرومي ريخت
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:36  توسط verya
|
نه... من ديگر نمي خندم
نه من ديگر بروي ناكسان هرگز نمي خندم
گر پيمان عشق جاوداني
با شما معروفه هاي پست هر جايي نمي بندم
شما كاينسان در اين پهناي محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و ناداني
به دريا و به صحراي اميد و عشق بي پايان اين ملت
تگر ذلت و فقر و پريشاني و موهومات مي باريد
شما ،كاندر چمن زار بدون آب اين دوران توفاني
بفرمان خدايان طلا ، تخم فساد و يأس مي كاريد ؟
شما ، رقاصه هاي بي سر و بي پا
كه با ساز هوس پرداز و افسونساز بيگانه
چنين سرمست و بي قيد و سراپا زيور و نعمت
به بام كلبه ي فقر و بروي لاشه ي صد پاره ي زحمت
سحر تا شام مي رقصيد
قسم : بر آتش عصيان ايماني
كه سوزانده است تخم يأس را در عمق قلب آرزومندم
كه من هرگز ، بروي چون شما معروفه هاي پست هر جايي نمي خندم
پاي مي كوبيد و مي رقصيد
ليكن من ... به چشم خويش مي بينم كه مي لرزيد
مي بينم كه مي لرزيد و مي ترسيد
از فرياد ظلمت كوب و بيداد افكن مردم
كه در عمق سكوت اين شب پر اضطراب و ساكت و فاني
خبر ها دارد از فرداي شورانگيز انساني
و من ... هر چند مثل ساير رزمندگان راه آزادي
كنون خاموش ،در بندم
ولي هرگز بروي چون شما غارتگران فكر انساني نمی خندم
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:4  توسط verya
|
اين نه آب است كآ”ش را كند خاموش
با تو گويم ، لولي لول گريبان چاك
آبياري مي كنم اندوه زار خاطر خود را
زلال تلخ شور انگيز
تاكزاد پاك آتشناك
در سكوتش غرق
چون زني عيران ميان بستر تسليم ، اما مرده يا در خواب
بي گشاد و بست لبخندي و اخمي ، تن رها كرده ست
پهنه ور مرداب
بي تپش و آرام
مرده يا در خواب مردابي ست
و آنچه در وي هيچ نتوان ديد
قله ي پستان موجي ، ناف گردابي ست
من نشسته م بر سرير ساحل اين رود بي رفتار
وز لبم جاري خروشان شطي از دشنام
زي خداي و جمله پيغام آورانش ، هر كه وز هر جاي
بسته گوناگون پل پيغام
هر نفس لختي ز عمر من ، بسان قطره اي زرين
مي چكد در كام اين مرداب عمر اوبار
چينه دان شوم و سيري ناپذيرش هر دم از من طعمه اي خواهد
بازمانده ، جاودان ،منقار وي چون غار
من ز عمر خويشتن هر لحظه اي را لاشه اي سازم
همچو ماهي سويش اندازم
سير اما كي شود اين پير ماهيخوار ؟
باز گويد : طعمه اي ديگر
اينت وحشتناك تر منقار
همچو آن صياد ناكامي كه هر شب خسته و غمگين
تورش اندر دست
هيچش اندر تور
مي سپارد راه خود را ، دور
تا حصار كلبه ي در حسرتش محصور
باز بيني باز گردد صبح ديگر نيز
تورش اندر دست و در آن هيچ
تا بيندازد دگر ره چنگ در دريا
و آزمايد بخت بي بنياد
همچو اين صياد
نيز من هر شب
ساقي دير اعتناي ارقه ترسا را
باز گويم : ساغري ديگر
تا دهد آن : ديگري ديگر
ز آن زلال تلخ شورانگيز
پاكزاد تاك آتشخيز
هر بهنگام و بناهنگام
لولي لول گريبان چاك
آبياري مي كند اندو زار خاطر خود را
ماهي لغزان و زرين پولك يك لحظه را شايد
چشم ماهيخوار را غافل كند ، وز كام اين مرداب بربايد
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 23:59  توسط verya
|