چه قدر سخته وقتي كه لحظه ديدار رو انتظار مي كشي ...
زماني كه تپيدنهاي دلت به نهايت وجود مي رسد ،
تا جايي كه ديگه هيچكدوم از صداهاي اطراف رو نمي شنوي ،
زماني كه چشمات در تب باريدن دلتنگيهاش مي سوزه ،
زماني كه دنيا رو از پشت چشماي غرق در حلقه اشك ، تار مي بيني ،
زماني كه گذران ساعت، دست به گلوت مي گذاره و با هر ثانيه اونو بيشتر فشار مي ده
زماني كه هق هقي بلند...، توي تنهايي ميخواي كه آرام بشي ،
زماني كه دستانت آرام نداره ، با تمام وجود مي لرزي ....حتي قلبت !
و چه قدر نفس گيره ....
زماني كه تپيدنهاي دلت به نهايت وجود مي رسد ،
تا جايي كه ديگه هيچكدوم از صداهاي اطراف رو نمي شنوي ،
زماني كه چشمات در تب باريدن دلتنگيهاش مي سوزه ،
زماني كه دنيا رو از پشت چشماي غرق در حلقه اشك ، تار مي بيني ،
زماني كه گذران ساعت، دست به گلوت مي گذاره و با هر ثانيه اونو بيشتر فشار مي ده
زماني كه هق هقي بلند...، توي تنهايي ميخواي كه آرام بشي ،
زماني كه دستانت آرام نداره ، با تمام وجود مي لرزي ....حتي قلبت !
و چه قدر نفس گيره ....
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 21:57  توسط verya
|
