تبليغاتX
و تنها مرگ است که صادق است! - مرداب

و تنها مرگ است که صادق است!

مرداب

اين نه آب است كآ”ش را كند خاموش
 با تو گويم ، لولي لول گريبان چاك
 آبياري مي كنم اندوه زار خاطر خود را
 زلال تلخ شور انگيز
تاكزاد پاك آتشناك
 در سكوتش غرق
 چون زني عيران ميان بستر تسليم ، اما مرده يا در خواب
 بي گشاد و بست لبخندي و اخمي ، تن رها كرده ست
پهنه ور مرداب
بي تپش و آرام
 مرده يا در خواب مردابي ست
 و آنچه در وي هيچ نتوان ديد
 قله ي پستان موجي ، ناف گردابي ست
من نشسته م بر سرير ساحل اين رود بي رفتار
 وز لبم جاري خروشان شطي از دشنام
 زي خداي و جمله پيغام آورانش ، هر كه وز هر جاي
 بسته گوناگون پل پيغام
 هر نفس لختي ز عمر من ، بسان قطره اي زرين
 مي چكد در كام اين مرداب عمر اوبار
 چينه دان شوم و سيري ناپذيرش هر دم از من طعمه اي خواهد
بازمانده ، جاودان ،‌منقار وي چون غار
 من ز عمر خويشتن هر لحظه اي را لاشه اي سازم
همچو ماهي سويش اندازم
سير اما كي شود اين پير ماهيخوار ؟
 باز گويد : طعمه اي ديگر
 اينت وحشتناك تر منقار
 همچو آن صياد ناكامي كه هر شب خسته و غمگين
 تورش اندر دست
 هيچش اندر تور
 مي سپارد راه خود را ، دور
 تا حصار كلبه ي در حسرتش محصور
 باز بيني باز گردد صبح ديگر نيز
 تورش اندر دست و در آن هيچ
 تا بيندازد دگر ره چنگ در دريا
 و آزمايد بخت بي بنياد
 همچو اين صياد
 نيز من هر شب
 ساقي دير اعتناي ارقه ترسا را
 باز گويم : ساغري ديگر
 تا دهد آن : ديگري ديگر
 ز آن زلال تلخ شورانگيز
پاكزاد تاك آتشخيز
 هر بهنگام و بناهنگام
 لولي لول گريبان چاك
آبياري مي كند اندو زار خاطر خود را
 ماهي لغزان و زرين پولك يك لحظه را شايد
 چشم ماهيخوار را غافل كند ، وز كام اين مرداب بربايد
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 23:59  توسط verya  |